تبليغاتX
ای تو هوای هر نفس...

ای تو هوای هر نفس...

عشق تو میورزم و بس

پیمان

 

به یاد دارم ...

که می گفتی از کبوتران سفید نشسته بر بام خانه

بالی قرض می گیرم وفرار می کنیم به سر زمین افسانه ها

و به یاد آرم

که می گفتی زمین خدا کف

و آسمان سپید سقف

علفهای سبز فرش

وگلهای شقایق نقش

وبه یاد آرم که می گفتی مهشید شب تاب

چراغ سو سو زن کلبه مان

وقورباغه های کنار مرداب مطربان شب وصالمان

ویاد می آرم که می گفتی

پرندگان آسمان

میهمانان جشن فروغ ابدی عشق

و دانه های گیلاس

 گوشواره گوشهای بی پر وای من وتو

حالا چه شد که بر عزای مرگ عشقمان

وبر تابوت خونین روحم

انگشتی نمی گذاری

به راستی چه شد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 13:36  توسط ترانه   | 

 

تقدیم میکنم به دوستای گلم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 12:1  توسط ترانه   | 

آفتاب می شود...

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها زابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من 

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان  به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن تو میدمی وآفتاب می شود.

 

***

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:24  توسط ترانه   | 

                

              سلام به همه دوستای گلم از همه شما بابت نظراتی که دادین ممنونم

 

روی خاک

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگزاز زمین جدا نبوده ام با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقه سیاه باد و آفتاب و آب را میمکد که زندگی کند

بارور زمیل

بارور ز درد

روی خاک ایستا ده ام تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیمها نوازشم کنند از دریچه ام نگاه میکنم

           (جز طنین یک ترانه نیستم )

                   جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم

در فغان لذتی که پاکتراز سکوت ساده غمیست آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگیست

با خط سیاه عشق

یادگارها کشیده اند مردمان رهگذر:

قلب تیر خورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف در هم جنون

هر لبی که بر لبم رسید یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست روی رود یادگارها

پس چرا ستاره جستجو کنم ؟

این ترانه منست

دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این

                                      * * *

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 8:36  توسط ترانه   | 

عاشقانه

ای شب از رو یای تو رنگین شده                  سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش               شایدم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک                هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من                         آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر                              ای ز زرین شاخه ها پر بار تر

ای در بگشوده بر خورشیدها                         در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست                      هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟                          هایو هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من                         داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم                    هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن                            رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها                         سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن                               زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها                                     گمشدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آویخته                                     ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زر نشان                             آمده از دور دست آسمان

آه ای روشنان طلوع بی غروب                             آفتاب سرزمینهای جنوب

آه آه ای از سحر شاداب تر                                   از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این این خیرگیست                   چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد                          از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم                              حیف از آن عمری که با من زیستم

ای نفسهایت نسیم نیمخواب                                شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من                                   رفته تا اعماق دریاهای من

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 10:26  توسط ترانه   | 

هدیه

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:52  توسط ترانه   | 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 8:21  توسط ترانه   | 

کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره قرمز را دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدر نیست مثل انسی نیست مثل یحیی نیست مثل مادر نیست و مثل آن کسیست که باید باشد و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت... هم روشنتر و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد و از خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال او ست نمیترسد و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است و میتواند تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را با چشم های بسته بخواند و می تواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد و می تواند از مغازه ی سید جواد هر چقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد و می تواند کاری کند که لامپ "الله" که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود آخ... چقدر روشنی خوب است چقدر روشنی خوب است و من چقدر دلم می خواهد که یحیی یک چارچرخه داشته باشد و یک چراغ زنبوری و من چقدر دلم میخواهد که روی چارچرخه یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم آخ... چقدر دور میدان چرخیدن خوبست چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است چقدر باغ ملی رفتن خوبست چقدر مزه ی پپسی خوبست چقدر سینمای فردین خوبست و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید و من چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابانها گم می شوم چرا پدر که اینهمه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمی شود کاری نمی کند که آنکسی که بخواب من آمده است روز آمدنش را جلو بیندازد و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست و آب حوض هاشان هم خونیست و تخت کفشهاشان هم خونیست چرا کاری نمی کنند چرا کاری نمی کنند چقدر آفتاب زمستان تنبل است من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام کسی میآید کسی میآید کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی که زیر درختهای کهنه یحیی بچه کرده است و روز به روز بزرگ میشود بزرگتر میشود کسی از باران از صدای شرشر باران از میان پچ پچ گل های اطلسی کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید و سفره را می اندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند و روز اسم نویسی را قسمت میکندو نمره ی مریضخانه را قسمت میکند و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند و سهم ما را هم میدهد من خواب دیده ام ...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 11:24  توسط ترانه   | 

پاییز

از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاییز ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری؟ جز غم چه میدهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه میبخشد بر جان دردمند من آغوشت؟ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته میدهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پاییز ای سرود خیال انگیز پاییز ای ترانه محنت بار پاییز ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 8:49  توسط ترانه   | 

...لحظه ها

لحظه ها را دریاب ! چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایان است شاید آن نقطه نورانی چشم گرگان بیابان است.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 9:49  توسط ترانه   |